دل من
فـک نکـن خبـر ندارم می دونم که بازی خوردم
میـدونم کـه توی قلبت واسه ی همیشه مردم
پیش من جسم تو اما خیالت یه جای دیگه س
بـوی از مـا بـهتـرونـی به مـشـام من روونـه س
دل من مست چشاته ولی مست باده نیس میرم از عشق تو آخر تا بفهمی ساده نیس
حسّ آدما یه سکه س یه رو عشقه یه رو نفرت
خیـانـت پـرتـاب اونه کـه تـو پـرتـاب کردی راحت
وقـت پـرتـاب میـاد اغلب روی نفرت ولی این بار
روی عـشـق اومـد و مـن هم نکشیـدمت به دار
دل من مست چشاته ولی مست باده نیس میرم از عشق تو آخر تا بفهمی ساده نیس
ترانه سرا: آرمان علیا
این ترانه رو در سایت آکادمی ترانه میتونید بخونید...
سلام
این هم از غزل آرمانی...
راستی... این وبلاگ بالاخره 1 ساله شد... 28 شهریور 1389 تاریخ تاسیسش بود... تولدت مبارک وبلاگم!
نسترن بانو
نسـتـرن بانـو چـرا پــیــونـد مـا افـسـانـه شد؟ تـا بـه کـی مـقـصـد نـدارد قـایـق مـا عاشقـان؟
تـا بـه کی باید بسـوزد از فراقـت قلب و جـان؟ قلبی کـز دیـدار تـو سـال هـای دور ویرانه شد
وقتی عشق آمد خرد پر زد چو یک پروانه شـد در رثـای هــوش رفــتــه فــاتــحــه بــایــد بـداد
از قــضــا در زنــدگــی تــقـدیــر بــزری را نـهـاد بـزر دوری ریـشـه داد و عـاشـقـت دیـوانـه شد
نـسـتـرن بـانـو پـس از تـو همدمـم پیمانه شد مـی بـداد بـد گـوهـری و گـفت این باشد شفا
غـــم فــزون کــرد و نـکــرد دردی ز درد مـا دوا دل پیت بود و ز می جسمم پی می خانه شد
کـم نـبـوده عـاشـقـی کـاو مـرد و جاودانه شد از بـرای عـشـق خود تا مرز جان دادن شتافت
همچو فرهاد عاشقی کاو قلب کوه را شکافت عـاقـبـت قـربـانی یک حـیـله ی شـاهـانه شد
شاعر: آرمان علیا
خرداد 1390
سلام
قالب این شعر یک قالب جدیده که خودم ابداعش کردم و این چند وقتی که نبودم تقریبا داشتم روی این قالب کار میکردم... اسم این قالب رو گذاشتم، قالب آرمانی... این قالب چهار شاخه داره... مثنوی آرمانی، غزل آرمانی، قصیده ی آرمانی و عنصر آرمانی... واحد شمارشش مثل شعر های دیگه بیت نیست!... واحد شمارشش بیتار به معنی بیت آرمانی است... و هر چهار مصراع یک بیتار محسوب میشه... دلیل متمایز بودن واحد شمارش این قالب به دلیل ارتباط معنایی و همچنین ارتباط قافیه ای چهار مصراع این شعر است در صورتی که بیت واحد شمارش دو مصراع است... این شعر در قالب مثنوی آرمانی سروده شده و شامل شش بیتار است... خواهشی که از شما دارم اینه که فعلا تو این قالب شعر نگید...
کـبـریـا
بــه نـــام خــداونـــد یـــکـتـــا مـــقـــام کـه بــاشــد بـه بــاب ســخــن کــبـریـا
کـه خـورشـیـد هـمی گـیـرد از او ضـیـا بـه تـسـبـیـح او بـایـد هـر صبح و شام
ز گـــل نـــاطـــقـــی ذو خــرد آفــریـــد تـوان کـه بـاشـد بـه خـلـقـی چـونـیـن
به راستی که اوست احسن الخالقین کـه چـشـم خـالـقـی بـهتـر از او نـدیـد
خــدایــی کـه وصــفــش تـوانـم مــبـاد بــزرگ شــاعــران هـم هــمـانـنـد مـن
تـو گــویـی بـه شــکّـم، مــثـالـی بـزن بـگـویــم ز فردوســی کـاو ســر بــداد:
((جهـان را بـلـنـدی و پـستـی تـویـی)) ثـــمـــر ایــن نـــبـــاشــــد ز فـــن ادب
بگـفت از شـناخـتـش در عـمـری ز رب ((ندانم چه ای هـر چه هستی تویی))
خــدایــت ز هــر چــیــز بُـوَد بــی نـیـاز تـو ای بـنــده ی جــان و دل بــی قـرار
بــنــامــش در انــجــام و فــرجــام کـار کـه نــامـش کـنـد صـد در بـسـتـه بـاز
بـه نـامـت شـد آغـاز بـگویم بـه ختم: ستایش خــدایــی کـه فــرصــت بــداد
بــگــویـــم بــه نـــام خـــدا شـــاهِ داد کـه پـایـان هر چـیـز تو باشی بـه حتم
شاعر: آرمان علیا
بهار 1390
حتما علامت (،) [توقف] رو به هنگام خوندن ترانه رعایت کنین...
«برکه»
یه برکه س، که من شبا کنار اون میشینم
امیـدم، فــــقــــط ایــــنـــه بازم تـــو رو ببینم
ماهــیا، تــو برکه بــه دیــوونگــیـم میــخندن
می بینن، هنوز چشام به جاده خیره موندن
یه برکـه س، که من کنـارشم تـموم عـمرم
تـک تـکـه، ثـانیه ها رو که مـیـرن میـشمرم
پــیــری و، کــوری مــن حـاصـلـه انــتــظــاره
دیـگـه تـو، ابـر چـشـام بـارونـی نـیـس بباره
برکه ای که سال های سال پیش باید می خشکید، حالا چشمای من خشکیده و اون برکه یه دریا شده....
قطره قطره های این دریا رو من گریستم...
بـی آبـی، تــقـدیـر هـر بــرکـه روی زمـیــنـه
تـقـدیـر، چــشــای مـن دقـیـقـا عـیـن ایـنـه
یه دریاس، برکه ای که باید یه روز میخشکید
عــاقــبــت، بـــه آرزوی دریــا بــودن رســیــد
«ترانه سرا: آرمان علیا»
اینم از سروده ی جدیدم:
«دریای سرخ»
تو ای دریای طوفانی با صد ها موج وحشی
بیا دل مال تو اینک شو راهی
به ساحل پس مده این جسم بیجان را دوباره
ببر جز ساحل هر جایی که خواهی
ما چون نو عاشقان نیستیم که راه جاده ها را
رویم با حسرت یک عشق واهی
ما پیر جاده ایم و آخر این تقدیر ما شد
همی محزون رویم سوی تباهی
همینک جسم من در چنگ این دریای مواج
که می کوبد به صخره آن را گاهی
بسی بیرحم و وحشی گشته این دریا که دیگر
ندارم فرصت سر داد ِ آهی
به وقت مغربان دریای آبی سرخ رنگی
ولی اینک به تقدیر الهی
تمام طول روز را سرخی و اینک بدان سرخ
ز خون عاشقی بی سر پناهی
«شاعر: آرمان علیا»
تو این مدت که نبودم خیلی نسبت به بنده محبت داشتید که از این بابت ممنونم...
تو همین مدتی هم که نبودم یه بلایی سرم اومد که اگه بخوایم به ظاهرش نگاه کنیم بد و ناخوشایند بود اما خدا رو شکر میکنم که با همین بلا نشونم داد که دارم با چه گرگ صفت هایی زندگی میکنم...
کاش می تونستم سکوت قلبمو بشکونمو درد دلمو براتون بگم اما افسوس که مهر خاموشی بر لبام خورده...
اما درد دلمو به امام رضا گفتم...
بین امام ها بیشتر به ایشون توصل دارم...
اما تا حالا مشهد نرفتم...
حیف...
(هر دو خط یک بیت):
«به مشهد آمدم روزی...»
به مشهد آمدم روزی که گویم از همه دردم
که این دل را به تو بندم که چون مرغان سبک گردم
تو هم گفتی که آ تا من ز درد جان تو کاهم
شوم مرهم به زخمانش هر آن کس آمده راهم
در این صندوقچه ی سینه هزار ناگفته حرف دارم
کدامش را بگم آقا که دلگیر و بسی زارم
ندا دادی که گوی از آن که قلبت بیشتر آزرده
دمی دریای افکارم به خاموشی شد آلوده
رها کردم دخیلت را برون گشتم ز دیدارت
نگفتم دوست و آشنایان دریدند قلب ما راحت
بکردم فکر ایشان را که در آن دنیا بیچارند
اگر گویم به تو آنگه به نفرینت گرفتارند
«شاعر: آرمان علیا»
1389/11/19
سروده شده از ساعت 5 بعد از ظهر تا 7:30
یه انجمن موسیقی تاسیس کردم و مدیرش هم خودمم. حتما بیاید...
اگر هم می خواین از امکاناتش استفاده کنین باید عضو بشید...
انجمن دنیای موسیقی...www.musicworld.gigfa.com
با تمام عشقی که به همتون داشتم و دارم میخوام برم...
آره درست شنیدین!!! می خوام برم...
این آپ، آپ خداحافظیه...
خداحافظیه من از شما...
راستش وارد حرفه ی موسیقی شدم و میخوام در اون فعالیت کنم...
این وبلاگم میذارم بمونه ولی خواهشا عزیزان استفاده ی موسیقیایی از ترانه ها و اشعار بنده نکنن... چون به احتمال زیاد بعدا اینا توسط خودم خونده میشن...
خیلی دوستتون دارم اینو جدی میگم... از این پس هم بهتون گه گاهی سر خواهم زد... در ضمن آلبوم جدید سیاوش قمیشی هم به اسم «یادگاری» به زودی میاد... برید حالشو ببرید...
حالا میخوام با یک بیت ازتون خداحافظی میکنم:
(برای آخرین بار میگم: هر دو خط یک بیت)
«خداحافظ»
خداحافظ اگر بین من و تو صد کدورت بود
حلالم کن، حلالم کن که رفتن یک ضرورت بود
امروز با یه ترانه اومدم...
(هر دوخط یک بیت)
«انشاء»
حساب بانکیش پر پول خونش توی الهیه
مسافرت کوچیکشه آنتالیای ترکیه
سهام و کارخونه داره یه بنز مشکی زیر پاش
سیگار برگ دود میکنه عینک دودی رو چشاش
هنوز نمیدونه یه شب گرسنگی چه جوریه
دادنِ پول صابخونه آخر ماه چه زوریه!
دخترشم توی سوئد مشغوله درس و تحصیله
خوش گذرونه پسرش با اون همه مایه تیله
اما یه بدبختِ دیگه اونور این شهر بزرگ
حساب بانکی نداره! اسیر صابخونه س یا گرگ!
دخترشم روی تنش مارکِ حراجی رو زده
شاه پسرش حالا کیه؟ یه معتادِ بالا رده
این اختلافاتو ببین، منشأ و سر چشمه کجاس؟
چرا تعادل این همه توی جوامع بی بقاس؟
خر پولی یا که بی پولی؟ این امروز انشای منه
عاقبت از اینا یکیش عایدِ فردای منه
*ترانه سرا: آرمان علیا*
نظر فراموش نشه...
سلام
فقط تا این حد بهتون بگم که شعر کاری با من کرده که ترانه نکرده... امروز با این شعر که موضوعش اصرافه در خدمتتون هستم... امیدوارم خوشتون بیاد...
(هر دو خط یک بیت)
«اسراف»
خدا، گندم، مزارع، همه دلخون و رنجور
اجاق نانوایی، ز اسراف تو شد کور
شبی، روزی، نیاسود، به سالی این کشاورز
تبه کردی به یک بار، تلاشش را به ناجور
بسی گرما کشیده، همانا مرد نانوا
تو گر این را بدانی، نریزی نانی را دور
گدا، گشنه، فراوان، به دنبال کمی نان
اگر اسرافکاری، تویی دل سنگ و دل تور*
خدا، قرآن، کتابش، تمام انبیایش
همی گفتند مُسرف، ندارد نعمت و نور
اگر مردِ خدایی، شنو حرف و کلامش
که مُسرف در قیامت، ندارد شادی و شور
*شاعر:آرمان علیا*
در فرهنگ فارسی معین کلمه ی * تور * به معنی تیره و تاریک می باشد.
سلام
امروز با یه شعر در خدمتتون هستم که توی این دو هفته تقریبا داشتم روی همین شعر کار می کردم...
دیدم خیلی وقته که دارم ترانه میگم گفتم بیامو دستی به شعر ببرم...
این شعر دارای 19 بیته و قالبش هم مثنویه...
دیگه درباره ش چیزی نمیگم و میذارم خودتون هر برداشتی که دلتون خواست بکنین...
(هر دو خط یک بیت)
« سِحرِ غزل »
دیشب از شب های بیخوابیّ و سرگردانی بود
هر تقلا بهرِ خوابیدن برایم فانی بود
صبرِ ایوب خواهد این گونه شبان را تا سَحَر
منتظر مانی که بینی شمس در جای قمر
زین سبب برخاستم از بستر به سوی دفترم
تا که از این ظلمت اندر روشنی دستی برم
روشنی های خیال و سِحر و جادویِ غزل
مستشان باشم تا پایانِ شبِ تارِ ازل
در همین هنگام صدای در زدن آمد به گوش
گفتمش کیست؟ بگفتا عاشقی کوله به دوش
گفت بگشا درب خانه تا ببینم روی تو
یارت امشب آمده با کوه دردی سوی تو
در تعجب ماندم این زن کیست در این وقت شب
آمده گوید که دارد عشقی سوزنده چو تب
گفتمش من یار و دلداری ندارم خواهرم
من نباشم آن که تو می خوانی او را شوهرم
شیونی سر داد و با ناله به دربِ خانه زد
گفت یارِ دیگری داری که بر ما می سِزَد
ور نه تو آنی که هر شب نامه می دادی به من
نامه هایی پر زِ خواهش پر زِ یک دنیا تَمَن
ناله و زاریِّ زن را هیچ پایانی نبود
آن همه شیون شنیدن کارِ آسانی نبود
پس گشودم دربِ خانه تا به او گویم رود
ناگهان چون میخی گردیدم که بی حرکت بُوَد
روی او مهتاب و چشمانش زِ امشب تیره تر
دیدنش بس دلفریب و چشمِ من بس خیره تر
ماتی و حیرانیم از رویِ زیبایش نبود
گرچه در زیبایی خلقی مثل و همتایش نبود
ماتِ این بودم که راست می گوید و یارِ من است
در غزل هایم خیالین یار و دلدارِ من است
اینک از گلدسته ها پر می کِشد صوتِ اذان
می رود در خانه ها و می شود آرامِ جان
چشم ها را می گشایم گشته دفتر بالشم
شب سَحَر گشته و حالا غرقِ در آرامشم
من که نیک می دانم آن چه دیده ام خواب نبود
بلکه جادویِ غزل ها عقل و هوشیاری ربود
سِحر و جادوی غزل را شاعران دانند چیست
کس به جز آنان نداند این خیالین یار کیست
*شاعر: آرمان علیا*

